هرگز از خویش نگفتند سخن
که در انجا که تویی
برنیاید دگر اواز زمن
ما هم این رسم کهن را
بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او
بسپاریم به باد
عشق
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در انجا که تویی
برنیاید دگر اواز زمن
ما هم این رسم کهن را
بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او
بسپاریم به باد
نمیدونم چقدر با مولوی اشنایید،اما چند روزه یه شعرش تو مغزم دور میزنه واز تفسیرش کیف میکنم،اخه خودم معنیشو کشف کردم وچقدر این کشفهای شخصی دلچسب و ماندگارن.
شاعر یعنی حضرت مولانا میگن:
ای قوم به حج رفته کجایید،کجایید؟
معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شمایید
ده بار از ان راه بدان خانه برفتید
یکبار ازین خانه برین بام برایید
ان خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه ان خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر ان باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه ان رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
واقعا ادم ازین عرفان و خداشناسیه مولانا در ۸۰۰ سال قبل کیف میکنه،یادمه یه استاد الهیات داشتیم که همه تاکیدش رو کلمه خدا بود و میگفت خدا یعنی به خود امدن،واین شعر ۸۰۰ ساله چه زیبا این مطلب رو تفسیر میکنه و چه رندانه این ظاهر پرستایی که خدا رو فقط تو ۴تا دیوار کعبه میبینن زیر سوال میبره.
گمونم مولوی روانشناس بزرگیه،امروزه همه روانشناسا به این نتیجه رسیدن که قلب ادم و درون ادم مرکز جذب انرژیه وشما به هر چی فکر کنید و در مغزتون پرورش بدین اونو جذب میکنید.
اما این گنج گوهر درون را باید با خودشناسی شناخت وپرورش داد.مولوی ۸۰۰ سال پیش به این حرف رسید و ما امروز.البته مای ایرونی نه مثل همیشه اول غربی ها.به خاطر همینم بانکی مون رییس سازمان ملل گفته ما امروز بیش از هر چیز دیگر به اندیشه های مولانا نیازمندیم.
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
ز ملاهی ومناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را ثمر انقدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش
سوگوار نباشم
بگذار تا انرا من خود انتخاب کنم
اما انچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خودم خواهم اموخت
دکتر شریعتی
تا نگاه می کنی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
باز هم همان حکایت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود
او در اثار خود از اشعار حافظ و مولوی الحام میگیرد،اثار او نگاهی عارفانه از نوعی دیگر به همه چیز دارد.
روستایی عاشق ونگک نقاش به دلیل سبک شکنی که اثارش دارد،هست.
روستایی موسس سبک کریپتوریلیزم یعنی پرسپکتیو نگاه خداوند به طبیعت میباشد.
او با اثارش بین هنر و روانشناسی پلی هنرمندانه زده.
بهم عشق هدیه کنید لبخند تعارف کنیدو سبز باشید.
خانم "بتی جی ایدی"در کتاب"غرق در نور" که تجربه ساعات مرگ خود را به تصویر کشیده میگوید:"هر انسانی که قدم به این جهان می گذارد باید ماموریتی را انجام دهد.زمانی که ماموریتش به پایان رسید میمیرد."
دوست دارم این پست رو بخونید و به ماموریتی که در زمین دارید فکر کنید.برام بنویسید ایا ماموریتتونو میشناسید؟
بهم عشق هدیه کنید لبخند تعارف کنید وسبز باشید.
به بازار رفتم شیطان را دیدم که بساطش را پهن کرده بود و به مردم لبخند میزد.همه چیز برای فروش داشت:فریب ونیرنگ و ریا...مردم زیادی دورش جمع شده بودندهر کس چیزی میخرید.یکنفر قلبش را میدادو به جای ان حسد میخرید.در گوشه ای ایستاده بودم و وسایلش را تماشا میکردم همه وسایلش را از نظر گذراندم.نزدیک غروب بود.همه دور شیطان جمع بودندو مشغول خرید.ناگهان چشمم متوجه کتاب دعایی در بساطش شد.بدون انکه بفهمد انرا از وسائلش برداشتم"بگذار یکبار هم که شده کس دیگری از شیطان چیزی بدزدد.به خانه رفتم کتاب را باز کردم چیزی در ان نبود.احساس بدی در قفسه سینه ام کردم.اه!خدایا من قلبم را از دست داده بودم.سریع به سمت بازار رفتم و انجا که بساط شیطان بود.ولی انجا خالی و خلوت بود.گوشهای نشستم گریستم.من بدون قلبم چه میتوانستم کنم؟چگونه باید به زندگی ادامه می دادم؟خدا را صدا کردم واز او کمک خواستم.خیابان خلوت بود.ناگهان در قلبم احساس گرمی خاصی کردم.اه!خدایا تو قلبم را به من بازگرداندی.